تبليغاتX
کارگاه تخصصی هنر

کارگاه تخصصی هنر
شعر و داستان - موسیقی - نقاشی - عکاسی - تئاتر و سینما - کارگاه تخصصی فیلم نامه


مادرم برگ خزان شد ، شکست ...


هنوز شب تمام نشده بود ... نزدیک صبح روز پنج شنبه ، روز شهادت فاطمه زهرا (ع) بردار بزرگم تلفن کرد و به من گفت : امیر بیا مادرمان تمام کرد ...

سالها بود مادرم و یا بهتر بگویم عشق زمینی من که وابستگی شدیدی به او داشتم ، از سرطان خون رنج می برد و عاقبت رفت و مرا با اندوهی خاطره تنها گذاشت و رفت به جایی که قرار است روزی همه ما به خواست خداوند متعال به او بپیوندیم ...

این خبر بهانه ای شد تا از همه دوستان و همکارانی که با حضورشان در مراسم خاک سپاری و شام غریبان و سوم مادرم شرکت کرده اند و یا با فرستادن دسته گل ، تابلوی تسلیت و ... کمال سپاسگذاری داشته باشم و امید دارم در روزهای خوشی و شادیشان جبران مهر و محبت های آنان را داشته باشم .


به بهشت نمی روم اگر مادرم  آنجا نباشد ...


مادرم ، کودکی ام با تو در ذهنم جاری می شود ... آن دمی که به وقت نی غم انگیز عاشورا پیراهن مشکی ام را بنام حسین ، شاه مظلوم کربلا تنم می پوشاندی ، و حسین حسین را در سینه ام به زبانم آب حیات دادی ... لبخند شوقی بود در ذهنم ، اشک شوقی در دلم و عقلی به وسعت قصه ی انا الحق که در جانم ریشه می انداختی ... زبانم که لال شد ، نام تو  ذکر سبحانی بود در وفای ولایت عهدی علی که به جانم نوشاندی ...

درشطه ی جانم ، مادرم غوغا می کنی ... جانم از تو مشوش و عقلم مبهوت ازلی توست ... تو که بودی مادرم...؟  تو که بودی که هر شب تار و پودم را تاری می نواختی و من از آن قصه پر شور و جان سوز هنوزم که هنوز است ، ملولم از ذکر یا علی ... نکند عارف شمس من بودی و من در سرار پرده غیب، در صحرای عریان الست در بند مهرت بودم ...

هی ... جور فلک ، ریشه سبزت را همچون برگ خزان شکست و نیستان قلبت را آرام آرام ،  تلخ تر از هر روز ، جانت را آشفته کرد و عصر گاهی در همین کوچه پس کوچه های حسینی ، همچون مادر اهل بیت ، فاطمه زهرا خانه نشین شدی... چو او نالان شدی ... چو او زخم خوردی ... چاره در زنار بندی بودم ، مشتاق تر ... شفایت در مرگم بود ، دعا کردم، اشک ریختم اما ، زخمهایت به اندازه دردهایت بس بزرگ ... هیهات مادرم هیهات...چه کشیدی از تلخی جانت ؟

 آن شب ، ظلمت شب با تو وقت رمیدن گرفت ... عقلم از خاک بر خاک شد و قلبم از من گسیخت ... لحظه ای میان بودن و نبودن بر من عیان شد که محرم اسرار قصه ی انا الحق ، بنام تو بود... آن شب ، شب رفتن فاطمه بود و تو تشنه تر از هر شب بودی ... تا آخر شب به وقت اذان صبح ذکر گفتی ... حسین ، کربلا ... حسین ، کربلا ... حسین ، کربلا ... و وصل تو به سوی انالحق با فاطمه شد ... رفتی و مرا را رهانیدی ... حیف ، قصه دوری من و تو ، باورم نیست مادرم ... باورم نیست ... 

 

هر شب خیال رویت در دیده ام نشسته

می بینمت ولیکن با دیده گان بسته

گفتم خراب سازم خود را به می چو چشمت

مستی چه ذوق دارد با ساغر شکسته


[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 0:56 ] [ امیر رضا مغربی ]
 
 

مرد پشت چراغ سبز مانده بود ...

 دخترک زیبای گلفروش

چقدر شبیه آن زنی ست

که سالها پیش

یک شب در بسترش

گفته بود :

من زیر این سقف انگار خوشبختم ...

اما آفتاب فردا

او را ندید...

 و او پس از سالها تنهایی

پشت چراغ سبز

در نگاه دخترک گل فروش

یاد زنی افتاده بود

که روزگای با او نفس می کشید ...

[ چهارشنبه 14 دی1390 ] [ 18:45 ] [ امیر رضا مغربی ]
 

پرونده مکبث

 


خلاصه داستان

تراژدی مکبث شرح زندگی پر حادثهٔ سرداری دلیر و لایق به نام مکبث است. دنکن، پادشاه شریف و مهربان اسکاتلند، او را از میان هواخواهان خود برمی‌کشد و به وی لقب و منصب می‌بخشد اما مکبث بر اثر تلقین جادوگران و وسوسهٔ نفس و به اغوای زن جاه‌طلب خویش در شبی که پادشاه مهمان اوست او را در خواب به قتل می‌رساند و با این کشتن جهنمی برای خویش به‌وجود می‌آورد. مکبث از آن پس گرفتار عذاب وجدان می‌شود چندانکه هر آهنگی و هر در کوفتنی او را هراسان می‌کند.

سردار مکبث Macbeth و سردار بانکو Banquo پس از شکست سپاهیان نروژی و در راه بازگشت به اسکاتلند با جادوگران و ساحران روبرو می‌شوند که از آینده خبر می‌دهند و در حالیکه امیر کاودور Cawdor زنده‌است او را سالار کاودور می‌خوانند و به او می‌گویند که شاه خواهد شد.
 
ساحران در پاسخ سؤال بانکو می‌گویند که: فرزندان تو به پادشاهی می‌رسند. دو سردار غرق در تعجب و شگفتی از ساحران جدا می‌شوند. مکبث در راه بازگشت توسط پیک دانکن Duncan پادشاه اسکاتلند با خبر می‌شود که امیر کاودور به جرم عدم لیاقت به اعدام محکوم شده و ولایت کاودور نصیب او شده‌است و این پیام تکان دهنده درستی پیشگوئی ساحران را بر او ثابت می‌کند.
 
دانکن برای تقدیر از سردار پیروز(مکبث)، به قصر او وارد می‌شود تا شب را نیز در کاخ او سر کند. غافل از آنکه مکبث با وسوسه‌ای همسرش لیدی مکبث فرجامین شب زندگی او را تدارک دیده‌اند. دانکن در خوابگاه به قتل می‌رسد و دستان مکبث و روان لیدی مکبث به خون ولی نعمتشان که به فروتنی و تواضع مشهور است آلوده می‌شود اما این پایان ماجرا نیست و مکبث برای آنکه پیشگوئی ساحران محقق نشود قاتلینی برای کشتن فرزندان بانکو مأمور می‌کند.
 
بانکو که بو برده‌است فرزندش فلیناس Fleance ممکن است کشته شود او را فراری می‌دهد ولی خود بدست همان قاتلین کشنه می‌شود. مالکو Malcom فرزند دانکن نیز می‌گریزد تا مبادا به قتل برسد و این اقدام بر خشم و میزان خونخواری مکبث می‌افزاید. هدف بعدی مکداف Macduff سالار فایف Fiffe است که او نیز از اسکاتلند فرار کرده، به جمع مخالفان مکبث پیوسته‌است،
 
 اما مکبث کاخ مکداف را به آتش می‌کشد و زن و فرزاندان سالار فایف را با قساوت به دیار مرگ روانه می‌کند. اکنون مکبث و لیدی مکبث را چاپلوسان و بزدلان دوره کرده‌اند و هر آنکس که اندکی شجاعت و غیرت دارد دو راه پیش رو دارد: گریختن از اسکاتلند یا پذیرش مرگ.
 
پس جوّ هولناکی بر اسکاتلند حاکم شده و حتی مردان بزرگ نیز غالباً از ترس جان به جنگل پناه می‌برند. لیدی مکبث که در آرزوی رسیدن به تاج و نخت گرفتار جنون شده و دستان آلوده اش را می‌شوید تا خون ریختهٔ دانکن و دیگران را از آن بزداید اما هر بار بیش از پیش گرفتار عذاب وجدان شده و در سرسرای کاخ راه می‌رود و اقشای راز می‌کند و ندیمه و دیگران بر خود می‌لرزند که چگونه بانو مکبث و مکبث دستشان را به خون دیگران آلوده کرده‌اند.
 
پس نه مکبث و نه همسرش شادمان نیستند و از این رو مکبث به ساحران متوسل می‌شود تا از آنها بشنود که آینده چگونه خواهد بود. ساحران در بار دوم دیدار، او را امیدوار می‌کنند که حکومتش و جانش پا برجاست و مادامی که جنگل بیرنام به حرکت در نیاید و تا زمانی که فردی از مادر زائیده نشده باشد که او را به قتل برساند نباید نگران باشد.
 
 اما در این اثناء مخالفان مکبث به سرکردگی مکداف دردمند و مالکوم در صدد حمله به اسکاتلند هستند و لیدی مکبث نیز در اوج جنون بسر می‌برد و سرانجام جان می‌سپارد. سربازان تحت امر فرماندهان مخالف مکبث درختان جنگل بیرنام را قطع کرده و با استتار خود در پس آنها بسوی مقر حکومت مکبث حمله می‌برند و او حرکت جنگل بیرنام را زنگ خطر تحقق پیشگوئی ساحران به حساب می‌آورد اما هنوز امیدوار است که زنده بماند اما هنگامی که از زبان مکداف می‌شنود که او از مادر زاده نشده بلکه با جراحی شکم مادر، وی را بدنیا آورده‌اند مرگ را پیش روی خود می‌بیند و چنین نیز می‌شود: مکداف، مکبث جنایتکار را می‌کشد و سپاهیان وارد کاخ شده و مالکوم را به عنوان شاه اسکاتلند بر می‌گزینند.

 شخصیت‌های اصلی

  • مکبث
  • بانو مکبث
  • دانکن
  • بنکو
 
 شخصیت مکبث
‏ سهم شکسپیر در ادبیات انگلستان و جهان یگانه بی همتاست. اگر غنای ادبیات به غنای زبان و ژرف اندیشه ای است که تنیده در زبان ارائه می شود. به این معنا شکسپیر شایسته جایگاهی است که احراز کرده است .زیرا آثار شکسپیر جهانی از ارزشها را در مقابل مخاطبش می گذارد. که سبب یکتایی آن آثار در جهان شده است. ارزشهای چون مدارا، کثرت گرایی، توان سازش و تعهد ژرف. حال می خواهم از تکثر آثار شکسپیر این تراژدی نویس بزرگ جهان، به سراغ "مکبث " خون بار ترین اثرش بروم و نظر و عقاید منتقدان برجسته را در مورد این اثر بر شمارم.
در ابتدا به سراغ موریس مترلینگ می روم که بعد از ترجمه نمایشنامه مکبث از زبان فرانسه به زبان مادری (بلژیکی) مقدمه ای بر آن نگاشته و مکبث را جزء گروه شاهکارهای بزرگ و مسلم جهان دانست. او تراژدی مکبث را به منزله نمایشنامه و صرفاً از نظر دراماتیک به تحلیل برد و آنرا بر نمایشنامه "هاملت" و"لیرشاه" رحجان می دهد. مترلینگ، با جرات نمایشنامه مکبث را در عالم تراژدی بر چنان قله رفیع و یکتایی جای می دهد که از نظر او فقط نگاه "آشیل" تا حدی بر آن سایه افکنده و هنوز بعد از گذشت سه قرن این اثر را سرشار از زندگی و دلهره و روشنایی می دانست.

 

ادامه مطلب
[ شنبه 3 دی1390 ] [ 23:9 ] [ امیر رضا مغربی ]
 

  توجه:

متن زیر به مثابه داستانی ، گریزی است به زندگی معنوی من در حیطه ادبیات .


 

   اویش رفته بود ... ( یک داستان )

 

پرده را کنار زدم و مثل همیشه به بیرون از پنجره اتاقم ، امروزم را نگاه کردم ... مثل دیروز بود ، ساکت و آرام و خموش  ...

شیر آب را بازکردم و مشتی آب یه صورتم زدم. از روی عادت بی اراده خودم را در آئینه نگاه کردم... چشمهایم افتان و خیزان، انگاری سالهاست که خسته بودم . تلخی فکرهایم مرا وادار کرد آهی از ته دلم بکشم ... خودم را صدا زدم ... صدایم خش دار بود و نفسم بر نمی آید ... دست به موهایم کشیدم . سفیدی چند تار مویی دیگر ، از حرف هایی دیشبی بود که شنیدم بودم مرا به مصیبت های گذشته می برد ... و هر شب بسیار می شنیدم و چیزی به زبان نمی آوردم و دلی که سنگین تر از همیشه بود و با من حرف نمی زد ...

 چشم هایم را آرام بستم تا آرام شوم ...

نیمکت خالی بود ... نزدیکش شدم و خسته تر همیشه نشستم و پاهایم را روی چمن های تازه نفس سر سبز پارک سر کوچه پهن کردم . این طرف و آن طرفم پر بود از کودکانی شاد دل و پر نفس که این سو آن می دویدند و گهگاهی همچون بز کوهی از میله ها بالا و پایین می رفتند ... ذهنم درگیر بود و مرا به سوی رویا هایم می کشاند، پس به ناچار چشم هایم بستم ... چیزی که در ذهنم نقاشی می شد خاطرات کودک سالیم بود که پر از دردی هایی بود که هر شب مثل تئاتری به روی سن می رفت ...  

چشم هایم را آرام بستم تا آرام شوم ...

تلخی بغضم مرا به هوش آورد ... یادم دیشب افتادم که اویش رفته بود و جسمی کهنه سو همچون همه ، برایم باقی مانده بود ... جسمی که مرا در هم می پیچاند و چاره ای جز دست و پا زدن در کوره داغ حرف هایش برایم باقی نمانده بود ... دوباره به آغوش خون پناه بردم و تکرار غریبانه ای در شهر غریب برای من آواز غمگین سر می داد ... ته مانده رویا در هوش بی هوشم مرا به سفری بی برگشت به ناکجا آبادی می خواند . همان آنجا که تکرار در آن معنا نداشت .

پس من میروم تا آزاد باشم ...

 آزاد از زمین ...

 آزاد از هوا ...

و گمگشته در سکوت پری را صدا خواهم زد .

 

امیررضا مغربی

آبان ماه 1390

 

 

[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 19:44 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

قاب چهارم از فصل اول منک                               

امیررضا مغربی    اثری از : امیررضا مغربی

    

 

بنام آنکه ذاتش در همه حال

کسی را آن طبابت نیست در حال

طبابت را بباید از خود رمیدن

دلی پرصاف،می ای بی غش چشیدن

جهان را از معرفت آسوده  دیدن

کلام آفرینش را زسنگی ، دل شنیدن

ز خویش بگسستن و جان را بدیدن

رسیدن یا رمیدن خود را با تو دیدن

طبابت را بباید از در میخانه گفتن

زبان پیر مغان را با غم شانه جستن

ز حیرت نوای عاشقی را داغ چیدن

ز حسرت تارو پودی را راز دیدن

اگر خواهی، اگر یاری، اگر صافی

اگر مستی ، اگر آهی ، اگر فریاد

اگر درد سلامی ز ما  نیک داری

به عقل خویش ز یار بیعانه داری

ز هستی نغمه ای نشنیده خواهی

ز مستی ساقی پر جام خواهی      

شنو، هستی را ز مستی باید آموخت

نشان یار را ز دلهای پاکی بیاموخت

اگر دیدی که لرزه بر اندامت بر اوفتاد

به جسمت عقل و جانت پرده در اوفتاد

به شکرش ، بیاید با دلت میخانه گشتن

به سرش ، بیاید با می ات دیوانه جستن

کلام اناالحق گفتن وجانی به جانی دل سپردن

ز شمسی بودن و اسرار مستی باد و ناز گفتن

و یا می خوردن  و معشوق دیدن 

ز الطاف الهی عاشقی دیوانه بودن

الای ای دلربای جان منصور بودن

طبیب طبع دان سوز منصور بودن

الای ای آنکه گفتی نوشتی عشق نامه   

به دیوانش کشیدی رمز وصل نامه

ز زلف و خال و لب و می نامه گفتی

ز درد و شور و شراب یار، اسرار گفتی 

یکی هفت شهر عشق را با تو می گشت          

پر مرغان به هر سویت با تو می جست

یکی چون شد شیخ صنعان بست زنار

منی گم کرد بود اش باز یافت دلدار

یکی چون ماه روی شاه تمام است

شرور مردان به دیدارش غلام است

بلی آن پاک طینت راز نهان است 

نیامد روی شهوت بازار محال است

عارفان،وصل حقیقت را از تو پرسیدند

شاهدان، شراب معرفت را با تو نوشیدند

به درویشان تو می دادی راز آلود گشتند

زجام مستیت از معرفت  آباد گشتند

زهي آنکه کلامش روح جان است  

ز هر قصه به هر سوی آرام جان است

حکایت ها نوشتش از برای عقل پنهانی

سراسر مست می بود از برای شمس سلطانی  

 یکی چون بر نگاهش، پرده بر اوفتاد 

به هر سوی چون خواست ، دیوانه اوفتاد

هموگفت ، رها کن عقل را با حق همی باش

ز تفسیر تفکر، روزوشب را با حق همی باش

نوشتش از پیر مغان راز که هر سوزی به شوری

بلی نامش نهاد گلشن راز که هر دردی به درمانی

 

یکی آمد نوشتش مخزن الاسرارنامه

بلی تو بودی همرهش با سین اسرار نامه

یکی مجنون یکی فرهاد را تو می نوشتی 

دلت بی تاب با سر دلت می نوشتی

یکی از روی سیاهت چنبر آمد همچو ...

یکی از روی ماهت غافل آمد بی تو

یکی آزاد آزاد ، او کجا می رفت

یکی آباد آباد ، دل کجا می گشت

سفر می گشت از برای بودنش با درد پنهان

قلم می جست از برای بودنش با راز پنهان

بلی افسانه ها را او نوشتش با دلی سخت

ز گنج معرفت رازی نوشتش با دلی رزم

بیاموخت برای بودنی ها آن داد پنهان

بیاموخت برای عاشقی ها آن راز پنهان

بگفتا دلی پاک از برایت باید آموختا

نشان عاشقی را از نهایت با تو آموختا

ز رستم ساز غیرت دلی باید نشان کرد

ز سهراب آفتاب پاک دلی باید گزین کرد

چون سیاوش دیو جان را تو رها کن

اگر سودابه دیدی خود را جفا کن

اگر خود بودی و خود را بسوختی

اگر عاشق شدی و خود را بدوختی

شدی سلطان خوبان پاک مردان

به حق آفتاب جانمان، مردان ایران

 

 

بهمن ماه 1389

تبريز

اميررضا مغربي

[ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 19:36 ] [ امیر رضا مغربی ]
 
 
 
سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند

با اين همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!



تا يادم نرفته است بنويسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پر بارانی بود

می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببين انعکاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست!

راستی خبرت بدهم

خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگويمت

چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيک خواهم گرفت

دارد همين لحظه

يک فوج کبوتر سپيد

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ری را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!
[ جمعه 6 آبان1390 ] [ 10:14 ] [ امیر رضا مغربی ]
 

 

بگذار برايت چاي بريزم...

امروز به ‌شکل غريبي خوبي

صدايت نقشي زيباست بر جامه‌اي مغربي

و گلوبندت چون کودکي بازي مي‌کند زير آيينه‌ها ...

و جرعه‌اي آب از لب گلدان مي‌نوشد

بگذار برايت چاي بياورم، راستي گفتم که دوستت دارم؟

گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟

حضور تو شادي‌ بخش است، مثل حضور شعر

و حضور قايق‌ها و خاطرات دور من و تو

 

گل بانوی من ...

تو خوبی و همه خوبند از خوبیت...

 حتی بوته ی لیموی کنار باغچه که امسال اولین بهار شکوفه هایش را جشن می گیرد تا تو را در قلب و روحش حک کند.

 

 

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 18:17 ] [ امیر رضا مغربی ]
 

 تنهاترین شعر آذری که به زبان دل نوشته ام همین شعر مانندی است که پیشرویتان است .امیدوارم خوشتان بیاید .عکس فوق هم یادی از آن دوران است .یادش بخیر ...

امیررضا مغربی


دییرم ...

دییرم هی دییرم

سن آی سان ، گودکی ندی ؟

دون یا سان ، روزگار ندی ؟

سس وررم سسوا

بیل کی داخی سوماخا ...

 

یر اوز گو اوز هارادی

 منیم سوزوم داوادی

 منیم داوام زماندی ...

 

یای اولا یا قش اولا  هر هاواخ اولا 

 نفس چکم یا چهمیم

بهار گینه گول گتی

 سوماخ اوچون جان گتی ...

 

ای ایکی گوش ملائک

سوز دانشون سوز اولسون

من آخدارم گوده گینه الاهنی...

 

 من بولورم سوماغن حرارتین

من دییرم سوماغن شفاعتین ...

ای گونون یولداشی ، ای آی

ای توپراخن یولداشی ، ای داغ

سنی منی یارادان سوماخ گورر

قضاوت اولسون

بو کی من جان وریرم جانینه خاطیر

بوکی من یاتمرام گوزلر خاطیر

بو کی من سومیشم سوماخنا

بو کی من دل آشمشام سازنا

انصاف اولا گوز اوتم بوگوزل مهپاردن ؟

بو اشخ ستاردن ؟

بو گوزل خلقتدن ؟

 

من گئجه هی یوخودا هی دییرم

اولمیا بیر گون اولا من یوخ اولام فکرینن ، ذکرینن

اولمیا بیر گون اولا من گوزدن سالاسان جانینن

اولمیا بیر گون اولا من گورم داغلسان

 اولمیا بیر گون اولا من گورم آغلسان

استرم الله دن تا دنیا اولا تا قیامته

منی ساخلا اونا خاطیر تا قیامته ...

 

دییرم هی دییرم

گول گینه ای عشقین تاج سری

گول گینه ای محبتین نشانسی

گول گینه ای بو دنیانین ملاکسی

بولمزدیم عشق ندی

بولمزدیم دنیاندی

بولمزدیم سوماغ ندی

داهی سودم

گوزلرین گوزلری ، گوچحلری ، نگاهیوی ، سخاوتین مثالسی ...

 

ای ایکی دنیانین پادشهی

ای ایکی دنیانین جلالتی

ای کی سن معنای عشقی هامدان یاخچی بولن

ای کی سن عشق مایسین ورمیسن انسانرا ...

ای الاهی ای فکریمین ذکری

 

 منی ساخلا تا نگین اولا دنیا اولا

منی باغلا اورینه تا جهان اولا

گون با تا یا باتمیا منیم گوزوم آیخدی

داهی سن بولوسن منیم گوزوم گوزلرو وا آیخدی

گوزم گوزم آخدارری سنی گولرد هر یرد

سن اولاسان بلوت تکین آیخلی ، ایشخلی  

 

 نیاسان 4 /20/ 82

 

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 0:14 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

با رضا ناجی عزیز

عزیزتر از این حرف هاست ... دوست داشتنی و مهربان . یک آذری پر نشاطی است که موفقیت در ذات اوست و هیچ شک و تردیدی نیست که باز هم می تواند جایزه های بین المللی بگیرد . سال پیش دریک فیلم هندی بازی کرده و این روز ها هم درگیر فیلم نامه ی است که قرار است در ترکیه بصورت سریال ساخته شود  و اگر قبول کند یک سالی مهمان کشور ترکیه خواهد بود . امید دارم روزی برسد که او را در حال رفتن به هالیوود ببینم .

 

رضا ناجی عزیز دوستت داریم

رضا ناجی و امیررضا مغربی

 

[ سه شنبه 26 مهر1390 ] [ 16:24 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

دخترک در حال مرگ و کرکس منتظر

 

 

کوین بعد از تنظیم کادر مورد نظرش به گفته ی خودش ۲۰ دقیقه منتظر می ماند تا شاید کرکس بالهایش را باز کند و در آن حالت عکس را بگیرد . اما کرکس صبور که زنده بودن دخترک را حس می کرده به همان حال می ماند . کوین که نا امید می شود عکس را به همین وضعیت که می بینید می گیرد و بر می خیزد و کرکس را فراری می دهد . در همین لحظه دختر بچه ی در حال مرگ از جا بر می خیزد و افتان و خیزان به طرف اردوگاه به راه می افتد . کوین که در طی روزهای سفرش صحنه های مرگ و میر زیادی بر اثر گرسنگی دیده بوده کمی اشباع شده بوده و طبعا آنطور که باید و شاید به دخترک توجه نمی کند و به راه خود ادامه می دهد . در ۲۶ مارچ سال ۱۹۹۳ عکس کوین در نیویورک تایمز به چاپ رسید و به سرعت مشهور شد . کمتر از یکسال بعد در ۱۲ اپریل ۱۹۹۴ از دفتر نیویورک تایز با کوین تماس گرفتند و به او اعلام کردند که بخاطر همان عکس و جلب توجه جهانیان به فجایع انسانی سودان برنده ی جایزه ی پولیتزر شده است .  غافل از اینکه در درون کوین غوغایی به پا بود . پس از اعطای جایزه که در نیویورک انجام شد بسیاری از مطبوعات از کوین گفتند و نوشتند . برخی تحسینش کردند  و برخی هم از او به خاطر بی توجهی به سرنوشت دخترک انتقاد کردند . جست و جوهای پرسنل سازمان ملل برای پیدا کردن دخترک هیچ نتیجه ای نداد و همین باعث شدت گرفتن انتقادها از کوین شد . به طوری که روزنامه ی سن پترزبورگ چاپ فلوریدا کارتر را کرکس دوم این صحنه خطاب کرد . همه ی این فشارها بر عذاب وجدانی که کوین همواره در خود احساس می کرد شدت می بخشید تا این که در ۲۷ جولای ۱۹۹۴ در سن ۳۴ سالگی با دود اگزوز خودروی خودش , خود کشی کرد . کوین کارتر مرد و هرگز مشخص نشد که آن دختر کوچک آیا زنده مانده یا نه . شاید بتوان گفت که کوین در زمان آن حادثه به شدت غرق در کارش بوده و هدفش گرفتن بهترین عکس ممکن بوده , ولی از حق نمی توان گذشت که به این شکل بی تفاوت هم نباید از کنار قضیه عبور می کرده.

 ازوبلاگ http://shabehejraneman.blogfa.com

[ دوشنبه 25 مهر1390 ] [ 17:45 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

 

همه ی این قطره ها ...

 همه ی  آن  ذره ها ...

 برای با تو بودن در نفس اند ...

[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 22:47 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

گفتاری نیک، ازتوحید عقابی به امیررضا مغربی در باب نوشتن کتاب منک    13/4/88


آور مرا...

عاشق سرگشته ام ساقی شراب آور مرا

                                             در دهن ابلیس دارم ، ملک آب آور مرا

ای سگ اصحاب کهف ای عشق دان

                                               هو کنم هر دم به دل ، ساقی خراب آور مرا

روز وشب تار آورم تا بر دلم سوزی شود

                                                اشک بر چشمان کنم ، ای دل ثواب آور مرا

من حدیث جان کنم نی تن ذلیل

                                                ای بلای عاشقان ، خط خزاب آور مرا

من شدم نور ملک نی پیل مرگ

                                                از زنخدان خدا بوی شراب آور مرا

ای درفش کاویان ای شاه عشق

                                              از جم شاه شهان ، ملک سراب آور مرا

لاله خون کن دست غم ، بعد از وضو

                                              بعد از آن سجاده شو،  مهری بر آب آور مرا 

ای جنون عاشقی ای قیس حق

                                              من گنه کار خودم ، تیغ عذاب آور مرا

سرخ شد روی جهان از آه غم

                                              جان جان ای جان جان ، جام شراب آور مرا

خون دل از رو چکد خورشید از چشمان من

                                               مطربا دف را بزن رقص غراب آور مرا

 

[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 7:54 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

                                                                         « ما »


یادم نمی آید که زمان انتخاباتی باشد و وحدت و همگرایی بین گروه ها و افراد نقل محافل نشده باشد.حرف همه کسانی که در معرض انتخاب هستند ، ایجاد رنسانس در وضع موجود و اتوپیایی است که در صورت پیروزی آنها ، نصیب ما می شود... البته ناگفته پیداست که این « ما »، دوستان و نزدیکان حلقه اول نیستیم . متوسطانی هستیم که جسته و گریخته از دهان کسانی که تادیروز رفیق گرمابه و گلستان هم بوده اند می شنویم که چه پلیدی و شومی در انتظار ماست و اگر این وضع موجود ادامه یابد و یا ادامه نیابد، این دشمن است که بر ما مستولی است و اگر این بشود و آن نشود بخت از ما روی برمی تابد و چه ها که نمی شود.

بزرگان و بزرگترکان خیر و صالح راه راست نمایاندن و شاید هم به راه راست بردن ما طبقه متوسط درمانده از هیچ کوششی ، حتی اطعام نیز چشم پوشی نکرده اند...

بیایید متحد شویم...

اتوپیا آن مدینه فاضله که در سایه وحدت و کثرت نصیب جمع می شود و چه می شود که اگر بشود چه ها که نمی توان کرد.

از بدی روزگار در جامعه متکثر ایران ما جز وحدت درروشنایی و نفرت در تاریکی چیزی ندیده ایم . تعریف وحدت در قاموس کنونی جامعه کانونی ما پذیرفتن سهم خواهی و گرفتن سهم از گروه های دیگر است ، به سان صیغه ای کوتاه مدت بدون مهر و صداقی که از دل برآید و جز برای راندن عجوزه های سمجی که تنها راه خلاصی از آنها نشان دادن عروس پر از جهیزیه وحدت است اثری ندارد. این طبق های خالی جهاز که در کوچه باغ های انسجام بر مرکب این گروه ها سوار و در حال گردش است ، سرانجام خوشی را برای این عروس هزار مادر شوهر رقم نخواهد زد.

پر سوز که ما می بینیم هر بار هر کدام از این دوستان به سمتی و گروهی می لغزند و بدی و کینه دیروز تبدیل به محبت امروز و مهر امروز بدل به تیر در چله نشسته ای نشان گرفته بر چشم دوست و یار غار دیروز.

فیلسوفی می گفت اتوپیا چیزی نیست جز شیوه ای خیال پردازی در مورد کنشی که توام است با نوعی پرهیز از ا ندیشیدن در باب شرایط و امکان تحقق آن در شرایط موجود .

و ما هر چه چشم چراندیم ، جز خیال پردازی ندیدیم. هرچه بود گریزی نیست ، عادتمندیم به رای دادن و غر زدن ، این بار هم چنین می کنیم . اما به خود قول می دهیم که به کسی رای دهیم که اطعام در برنامه های پیش از انتخابش نباشد و همچنین وعده ی سهمیه و...

به کسی رای می دهیم که به ما حس خوب همکاری و باهم اندیشیدن را هدیه دهد و با کمک گرفتن از ایده های نو گامی به جلو را خواسته باشد . تو فکر کن و من به فکر تو می اندیشم . شاید توانستیم که احترام به یکدیگر را در سایه پذیرش نقاط تفاوت بیاموزیم و در کنار هم باشیم برای ساختن آینده .

به تویی رای می دهم که عظمت در نگاهت باشد، نه به جایگاهی که به آن می نگری . برسی یا نرسی به آن ، خودت باشی و دم فرو نبندی از زشتی ها و کام نگیری از نامردمان .

 

[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 12:50 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

روانکاوی در پله های بوف کور


 


نقد راوانکاوانه برای اولین بار توسط فروید پایه گذاری شد. در واقع می توان فروید را ایجاد کننده پلی بین روانشناسی وادبیات دانست. سورئالیستها از نوشتار خودکار او که بر روی مریضهای خود برای تشخیص بیماری انها به کار می گرفت استفاده کردند و در ادامه نقد راوانکاوانه به عنوان یکی از جذاب ترین شیوه های نقد در ادبیات به کار گرفته شد. نقدی که توسط لاکان با بنیانهای زبانشناسانه پیوند یافت وبه گونه ای متفاوت شد و با بحثهای نشانه شناسانه کریستوا ادامه یافت و با ژیژک به تمام مصادیق زندگی مدرن پیوند خورد.فروید معتقد است اثرادبی ارتباط مستقیم و بلا شک با نویسنده دارد تا انجا که در نقد راونکاوانه ای که بر داستان«گربه سیاه» ادگار الن پو اعتقاد دارد گربه ای که میخانه را در داستان مورد بحث در داستان  را به هم می ریزد ،مادر الن پوست که به این شکل در این داستان ظهور پیدا میکند. اما لاکان این نظرگاه را رد شده می داند و اعتقاده دارد ما به نقد روانکاوانه ی راوی اثر احتیاج داریم نه نویسنده. چون نویسنده همیشه در دسترس نیست و لزوما رفتارهای روانی  حالتهایی ایستا و بدون تغییر نیستند که بتوان انرا در نویسنده تشخیص داد و بعد به داستان او ارتباط داد.باید این نکته را هم به عنوان نگارنده اضافه کنم که نقد روانکاوانه بر هر اثری با هر مختصاتی قابل اجرا نیست و باید متن دارای ویژگیهای خاصی باشد. در ادامه به نقد راوانکاوانه براثر بوف کور هدایت خواهیم پرداخت:

بوف کور هدایت را به طور کلی می توان(از دیدگاه نقد راوانکاوانه) به سه قسمت تقسیم کرد:

قسمت اول کتاب همان ضمیر ناخوداگاه

قسمت دوم برزخی بین ضمیر خوداگاه و ناخود اگاه

و قسمت سوم را را وجدان اگاه روایت می کند.

ناخوداگاه از مفاهیم اصلی و مهم دیدگاه فروید محسوب می شود.برخلاف دیدگاه مدرنیستی که می خواهد رفتارهای انسان را در مدل های اومانیستی خود عقلانی  و اگاهانه نشان دهد؛فروید معتقد است رفتارهای انسانی نشات گرفته از ناخوداگاه انسان و ناخوداگاه چیزی جز عقده های روانی و فروخورده انسانی نیست. در بخش سوم بوف کور زن از حالت اثیری  به لکاته تبدیل می شود.عده ای از منتقدان این مسئله را ناشی شده از عقده ادیپی راوی می دانند زیرا معتقدند روایتگری که این چنین تصاویر دو گانه ای از زن دارد از یک طرف همبستری با مادر خود را حرام می شمارد و از طرف دیگر زنی که با پدر همبستر شده است. در باره عقده ادیپی باید گفت فروید معتقد است (نسبت به افسانه ادیپ پسری که با مادرش همبستر می شود و به همین دلیل پدر را می کشد) پسرها در دوران جنسی خود پدر را در مورد رابطه خود با مادر مزاحم می انگارند ومی خواهند با مادر رابطه جسمانی برقرار کند و پدر را دور بزند. تناسب دیگری بخشهای اول و سوم بوف کور دارند این است که در هر بخش شخصیت اصلی وجود دارند در بخش اول راوی به همراه زن اثیری و پیر مرد نعش کش و در بخش سوم راوی  زن لکاته  و پیر مرد قصاب.اصولا در کتاب  شخصیتهای دیگری وجود ندارند و اگر هم وجود دارند جنبه های دیگری از همین سه شخصیت اصلیند.

تصویری که مرتبا در داستان  تکرار می شود  منظره ای است که هم روی جلد قلمدان و هم روی گلدان راغه دیده می شود. این تصویرعبارتست است از پیر مردی قوز کرده که دور سرش شالمه بسته و روبروی او دختری با لباس سیاه بلند که خم شده و به او گل تعارف میکند. در اینجا باز هم ان سه شخصیت وجود دارند .بدین معنی که به جز راوی  یک مرد(جانشی پدر) و یک زن(جانشین مادر )وجود دارند.دختر سیاه پوش که گل را تعارف پیرمرد می کند در حقیقت معصومیت خود را به او پیش کش می کند این مسئله ایست که همیشه راوی را در طول داستان ازار می دهد چون مادر او کسی بوده است که خودش را تقدیم به پدرش کرده است در نتیجه راوی به موجودی تبدیل می شود که نمی تواند  با زن دیگری رابطه سالمی برقرار کند و همیشه در گوشه تنهایی و عزلت به سر میگذراند چون بینشان یک جوب اب وجود داشته و« چندین بار خواستم بروم از روزنه دیوار نگاه بکنم ولی از صدای خنده پیرمرد می ترسیدم1»بنابراین چون امکان یک ارتباط جنسی سالم از راوی بوف کور سلب می شود ممکن است  تنها بتواند با جسد بی جان او عشق بورزد«تا زنده بود،تا زمانی که چشمهایش از زندگی سرشار بود،فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد،ولی حالا بی حس و حرکت ،سرد و با چشمهای بسته شده امده،خودش را تسلیم من کرد. با چشمهای بسته.....2»

پس از مرگ دختر ،راوی کارد دسته استخوانی را در دست می گیرد و بدن دختر را قطعه قطعه می کند. با نابود کردن بدن دختر امکان ارتباط جسمانی با بدن زن مرده از بین می رود.بنابراین بدن قطعه قطعه شده دختر  را در چمدانی می گذارد. در کالسکه نعش کش سنگینی بدن را روی سینه اش احساس می کند یا همان عدم توانایی ارتباط سالم با یک زن را.اما عامل اصلی این عدم ارتباط جسمانی همان احساس گناه نسبت به پدر است که به اندازه کافی سرکوب نشده و پدر در سراسر رمان گاهی در لباس نعش کش ،زمانی قصاب،و زمانی پیر مرد خنزر پنزری  با همان قهقه های ترسناکش توی نوشته خودش را نشان می دهد.

 شخصی که دچار عقده ادیپ است به علت وابستگیهای شدید به مادر و نفرتش از زن به جنس موافق پناه می برد. در بوف کور تمایلات هم جنس خواهی نیز یافت می شود. در بخش سوم راوی برادر زنش را با گون های برجسته،رنگ گندمی، و دماغ شهوانی توصیف میکند که روی سکو نشسته است«تنش گرم و ساق پایش شبیه ساق پاهای زنم بود و همان حرکات بی تکلف او را داشت.........3»

سرانجام گوینده خود را به شکل پیر مرد خنزر پنزری در می اورد. قوز می کند  کارد استخوانی را به دست می گیرد  و به سراغ لکاته می رود و د رختخواب او می شود و زن پاهایش را مانند مهر گیاه  پشت پاهای مرد قفل می کند:«........................ موهای او که بوی عطر موگرا می داد، به صورتم چسبیده  و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون می امد4» این فریاد  اظطراب و شادی همان هیجان جنسی است  که د ریک رابطه عاشقانه  به اخرین درجه اوج خود می رسد. در واقع انچه بوف کور را هویتی پست مدرنیستی  می دهد همان سیالیت شخصیتها بین تیپ های مختلف است وقتی راوی لباس پیرمرد خنزر پنزری را می پوشد در واقع چایگاه پدر خود را می گیرد که سر راه فرزندش یک مانع به حساب می آید و این عدم قطعیت در کلیه شخصیتها و فرار از «لوگوس5 محوری» در کل رمان دیده می شود

[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 0:54 ] [ امیر رضا مغربی ]

 

سالگرد

سلام .

سال پیش همین روز ها و همین ایام بود. کاردکور نمایشنامه و تله تئاتر تیمو شنکو محاکمه می شود را اجرا کردم و چه اتقاقات خوب و بدی در آن روز ها که نیفتاد. از اتفاقات خوب می توانم به عنوان عظیم ترین دکور تاریخ تئاتر تبریز خصوصا بعد انقلاب اشاره کنم که توسط رسانه های عمومی اعلام شد.

البته کسب این عنوان برای خودم کارساده ای نبود ، نتیجه روزها و ماه ها تلاش من در حیطه هنری که با تعهدات بیش از اندازه به وجود آمده بود .  هنوزهم که هنوز است من در هرکاری اینچنین هستم .

تبریز شهر خوبی برای پیش رفت های هنری است، اما به اوج رسیدن درآن کار چندان شاقی نیست . یاد روز های تدریس و تحقیق و فعالیتهای هنری مرا بر این وا میدارد که هنوز می توان در شهری که همه جایش برایم غریب و زجر آور است می توان به کار های هنری ام ادامه دهم . 

 دوستان و دستیارانی در که در همراهی اجرای دکور برایم هم صادقانه بود و هم عاشقانه یادشان بخیر .

مهدی شیرین، رفیق سینمایی هزار ساله

 رامین قاسمیان ،سرباز یکه تاز

  آرش قربانیان ، تبعیدی

 فرامرز ثقه الاسلام  ، یک دوست خوب

 صبا خاک نژاد ، بازیگر خوبی می شود

آرمیتا رزمی ، برگ زرد پاییزی

مهری شکری ،  مهربان بانو

نازنین تقی زادیه : آب روان

 آرش حجازی : دوست داشتنی

                                           بازهم تشکر می کنم از این دوستان خوب .

 

دکور تیموشنکو محاکمه میشود

[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 0:31 ] [ امیر رضا مغربی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

Blog Custom